من واقعی
(ادبی)
می دونید چیه؟! یکی از اتفاقات جالب زندگیتون می تونه این باشه که با یه آدم روشنفکر برخورد کنید که البته افسرده هم باشه و اتفاقا عاشق شما هم شده باشه و البته نه در اوایل ارتباط ولی کمی بعدتر بفهمید که ایشون ...ونی هم هستند و اون وقته که باید خودتون و پاره پاره بفرمایید و البته لازم هم نیست به دست خودتون باشه چون به صورت ناخوداگاه این اتفاق می افته. راستش من خیل عظیمی از این بندگان سراپا اعتماد به نفس کاذب رو می شناسم و دلم می خواد شما رو با گوشه هایی از زندگیشون آشنا کنم! اول اینکه شما فکر می کنید اصلا به کسی محل نمی زارند هی پیش خودتون یا با دوستای جون جونیتون به این نکته نغز اشاره دارید که این عزیز دل خیلی مغرورو با شخصیت دن دن دن ده و اصلا هم چشم چران و بی تربیت نمی باشند بعد از اندکی که با نوشته هایشان آشنا شدید چون اکثرشان نویسنده و شاعر و کتاب خوان های با استعدادی! هستند یک دل نه صد دل عاشق جمال و کمال و هر چی که دارند و در واقع ندارند می شوید و بعد ایشان هم که اصلا به شما نگاه نمی کردندو اصلا صد سال آزگار هم به گفته خودتان پیشنهاد نمی دادند در یک حرکت ژانگولر گونه! با سر مستی و عشق در حالی که شما اصلا فکرش را هم نمی کردید بهتان پیشنهاد می دهند و آن موقع است که صدای کارخانه قند سازی در اندرونتان می پیچد! خوب تازه این اولشه کم کم شخصیت اصلی این عزیز به دست آمده بارز می شود کم کم می فهمید که مشروب خور حرفه ای هستند و سیگار از دهانشان نمی افتد موسیقی های عجیب و غریبی را دوست دارند و هیچ موزیک سبک و پیش پا افتاده ای را گوش نمی دهند عاشق خانواده اند اما با پدرشان مشکل دارند از دست مادرشان فراریند و از برادرشان متنفر خانواده سطح بالایی هم دارند همه از دم مشروب خوار و قمار بازو زن باره . چون اکثرا در هر خانه ای به غیر از منزل خودشان تلپ هستند می بینند که زن دوستشان جلویشان شرت می پوشد یا شاید با بیکینی جلویشان ظاهر می شود و دوستشان از بس به ایشان اعتماد دارند هیچ اشکالی در این مسئله نمی بینند یا دوستشان اجازه می دهد ایشان زنشان را به خانه برسانند و ... حالا خدا می داند در چنین مواقعی خود دوستشان کدام جهنمی تشریف دارند؟! ایشان شما را با 30 کیلو وزن هم چاق می بینند و شما باید باز هم لاغر شوید به خاطر اینکه اصلا به فانتزی زن باید سفید باشه تپل و یه کمی چاق هیچ اعتقادی ندارند. فحش های زیبا و فریبنده از نوع عملی نظری و خوراکی هم مثل نقل و نبات از دهانشان می ریزد غالبا به خاطر اینکه هیچ پخی در زندگیشان نیستند افسرده اند و در همین حال فحش های ذکر شده را نثار مادر خواهر روزگار می کنند. شب ها معمولا تا صبح بیدارند و روزها می خوابند بسیار احساساتی هستند اللخصوص در ارتباط با مسائل اجتماعی از قبیل روسپیگری " دختران فراری " زنان " و... طرفدار پروپاقص حقوق زنان: مثل اینکه اگر شما زنشان شدید ایشان باید معشوقه هایی هم داشته باشند دقیقا مثل سریال های فارسی 1 که ایشان اصلا نگاهش نمی کنند؟! حقوقی از قبیل اینکه زنان هرجور دوست دارند لباس بپوشند و هرکاری دوست دارند بکنند اما زن بدبخت خودشان که البته شاید خود شما باشید هیچ کدام از غلطهای فوق را حق ندارند انجام دهند" این را هم بگویم که واژه زنشان این وسط مسط ها چندان هم جالب نیست چون ایشان هیچ لزومی به ازدواج نمی بینند چون ازدواج عشق را از بین می برد و مانع حال کردن آدم می شود ! واقعا دست گلشان درد نکند با این تفکراتشان. می دانید شما باز هم وقتی می فهمید ایشان نه یکی بلکه طعم زنان بسیاری را چشیده اند عاشق تر هم می شوید و به این همه درایت و تجربه احسنت می گویید و ناخوداگاه زانوانتان خم شده به سجده درامده و خداوند را به خاطر اینکه چنین موجودی را بر سر راه شما قرار داد شکر می گویید. این عسل طعمان شکر لب بیشتر وقت ها بیکار می باشند چون معتقدند کاری در خور شخصیتشان یافت می نشود از طرفی کتاب ها و داستان ها و چرندیاتشان هم مورد عنایت کسی قرار نمی گیرد و اگر هم بگیرد باز هم هشتشان گرو نهشان است همیشه دست گداییشان دراز است فعل تلکه کردن را با تمامی جوانب و زوایا به انجام می رسانند و البته یکی از منابع مالیشان خود باهوشتان هستید البته پولی را که می گیرند حتما پس می دهند بعععدا ... این عزیزان مفت خور غالبا لاغر هستند چون افسرده اند تفلکی ها خوب! در مناسبتهای مختلف هدیه ای که به شما می دهند کتاب های باریک و نازک می باشد و برای خودشان چون کتاب زیاد دارند دنبال سوپرایزهای گنده تر از دهانشان هستند. من به شما پیشنهاد یک عدد لارجرباکس رو به عنوان هدیه می دم چون با این همه ادعا معمولا دچار مشکلات لاینحلی می باشند. به مادرشان حتما عکس شما را نشان می دهند البته هیچ اصراری به گرفتن شما ندارند بلکه بیشتر پا فشاریشان از این روست که به مادرشان نشان بدهند که این آدمی که از دید او پاپتی و یه لا قباست چه کشته مرده هایی دارد. سرتان درد نیاید خلاصه اینکه اگر حالا با چنین کسی هستید یا بوده اید اصلا ناراحت نباشید به هر حال ارتباط با چنین موجوداتی خوبی هایی هم دارد اول اینکه شما یاد می گیرید چطور خرج یک زندگی را متقبل شوید و دوم اینکه چطور با یک مرد همه کاره بسازیدو بسوزید...سومی هم در کار نیست. ادامه نوشت: 1. من با مشروب ارتباطات از هر نوعش و ... هیچ مخالفتی ندارم 2. تقدیم به دوستانم ر.الف- ت- میم- الف- ز- پ- سین- آ.ح- ف.ر 3. عکس هم نداریم واسه این مطلب آخه عکس کجاشون و میشه گذاشت؟! آمد با یک بستنی در یکی از دستهاش و کیسه ای در دیگری، نگاهش کردم دفعه قبل هم همین حوالی دیده بودمش البته آن دفعه علاوه بر این پسر دختری هم همراهش بود داشت با راننده پراید قرمزی سر قیمت چانه می زد راننده پسر جوانی بود با موهای کم پشت و صورت تراشیده ،سمت و سویمان فرق می کرد من این طرف خیابان بودم و آنها سمت دیگر چهره راننده به خوبی دیده نمی شد،زن رفت و سوار شد دختر و پسر کوچک هم ... این بار اما دختر کوچک نبود راننده هم، زن بستنی می خورد و می رفت پسرک را گاه گداری با یک عقب گرد به نام محمد می خواند و لیسی به بستنی و ... پسرک یک بسته کبریت داشت رفت سر وقت آشغال های کنار خیابان و آتششان زد بی اختیار لبخندی آمد بر لبم از شیطنتش و بی پرواییش خوشم آمد از این که می توانست به آشغال ها دست بزند و هر غلطی که دلش می خواهد بکند... اما تمامی افکارم بیهوده بود شاید! همه چیز در زمینه غم انگیزی اتفاق می افتاد و کاری از دست من بر نمی آمد مادرش منتظرش بود ،محمد رفته بود، زباله ها می سوختند و کم کم بویشان به مشام می رسید مردم نگاه می کردند به آتش و خدا می داند در آن لحظه به چه فکر می کردند؟ !!!!!! امسال هم تولدم مثل سال های قبل بود با کمی تفاوت مثلا اینکه شام بیرون بودیم و موزیک زنده و آهنگ تجلد تجلد مبارک و خیلی کارهای دیگه ... اینکه عده کمی از مردم دارند یاد می گیرند چه طور شادی کنند حتی زیر نگاه های عجیب و غریب دیگران هم برایم قشنگ بود... دنیا عوض شده ما هم داریم عوض می شیم داریم پوست می اندازیم داریم تغییر می کنیم داریم خودمان را از زیر بار خیلی خفت ها آزاد می کنیم و هر چند کند بسیار لذت بخش است دیدن این پوست اندازی های گاه و بیگاه و دزدکی و ناشیانه. مادرم امسال برایم یک جفت گوشواره خرید که خودش با آن کودک درون بسیار فعالش بیشتر از من دوستشان دارد. یک جفت گوشواره که به نظر من فریبنده ترین زیور دنیاست به خصوص اگر قابل تکان دادن باشد و قابل صدا دادن صدای دیلینگ دیلینگ ... مثلا صدای برخورد دو مروارید آویخته از آن... من هم آنها را آویزان کردم و برای همه یک دور دلبری آمدم و بعد از آن کلی خسته و غمگین شدم، نه! انگار این کارها مال ناخودآگاه من نیست که اینقدر از انجامشان خسته می شوم... همه مان انگار ادای شاد بودن را در می آوریم بعد هم که خسته شدیم میرویم یکی از همین گوشه کنارها کز می کنیم و به فکر فرو می رویم... باز جای شکرش باقی است که گوش داریم تا گوشواره ای ... تا حرفی... دختره و مادره از یه مغازه گرون میوه فروشی آمدن بیرون حواسم رفت پیشون ... کم کم نزدیک میشدم هم مادره و دختره بودن هم فکرای دیگه دیدم زنه نگاه می کنه اونور خیابون نیم رخش چشامو برد سراغ لباساش بعدش هم سیب هایی که از مغازه گرفته بود... یه کمی سیب زرد یه کمی قرمز یه کمی پلاسیده یه کمی چروک یه کمی ریز یه کمی ... دختره داشت یه سیب با یه شکل دیگه می خورد ...سیب سبز، پدره از اونور خیابون رسید... من داشتم از کنار دختره رد می شدم...مادره داشت یه چیزی به پدره می گفت... من رسیدم بغل دختره که داشت به پدره می گفت: بابا ببین تا حالا از این سیبا دیده بودی؟!... من دستم خورد به دست دختره ... من رد شدم ... سیب افتاد رو زمین ... من ... من... امان از این من! همکارم می گفت: خانم خاک زادیان از این سیب سبزها نخرید این ها را اسرائیل تولید می کند. امان از این دنیا! دوستم امروز می گفت اگر دنیا قانون نداشت حتما می کشتمش و من فکر کردم اگر دنیا قانون نداشت من چه کسی را می کشتم؟ دوست دارم به این سوالم فکر کنید و اگر دوست داشتید جواب بدید... ؟ راستش من که توان کشتن ندارم. من برای آدم های دم دستی که شاید زمانی هم ور دست بنده بوده اند تره هم خورد نمی کنم چه برسد به نوشتن متن عاشقانه.




ادامه مطلب
| Design By : Mihantheme |

